post
از چی بگم برات؟؟؟
از شیشه های احسای که جلو چشمام شکستن
از دستهایی که تو خاطرات هنوز دست تو دستن
از گلهای امیدی که از ساقه شکستن
در کوچه های خلوت شهر در همان کوچه آشنایی زیر بارون گرمی دستهای دو نفر
دلم را گرم کرد
با خودم گفتم خدایا چه خوب است که هنوز در این شهر بی احساس
زیر خاکسترهای و غبارهایی غرور
زیر خاکسترهای و غبارهایی غرو رهنوز سبزینه احساس جلوه می کند
ااا خود گفتم هنوز امیدی هست
افسوس و صد آه از آن لحظه جان کاه
در یک چشم بر هم زدن آنچه با خود بافته بودم رو را باد برد
این دستها این دستها به هم پیوسته برای به درود گفتن بهم پیوسته بود
دیر رسیدم اخرین احساس اخرین امید
آخرین عشق داشت پژمرده می شد جدایی آن دو
چنان بر من کرد چنان بلایی را بر سرم آورد که دیگر
بهار بعد زمستان را هرگز باور نخواهم داشت...