post
بهار بعد زمستان را هرگز باور نخواهم داشت
روزی که احساسم خواهد گفت
غرورت را بر زمین بگذار
دستهای امیدت را بردار
و بر خاک تنهایی زانو بزن
آن روز خواهد ایستاد
با افتادن من از پای
قامت زیبای عشق
برایت گفته ام
بشنو صدای نسیم را
چشمایت را باز کن
ببین رنگ احساسم را
نمی بینی و نمی شنوی
بخوان صفحاتی را که با خون دل با اشک چشم
با رنگ احساس برایت نوشته ام
هر چند..... می دانم
چشمهایی که اشکهایم را ندید
هر گز رنگ احساس را نخواهد دید اما
باز می نویسم برایت
شاید روزی نه همین نزدیکی
چشمهایت را گشودی
شاید : روزی تو هم مثل من به دنبال احساس گم شده ای
شهر بی احساس قلبت را جستجو کردی